اشک مهتاب

شعر و شاعری

دوستت دارم....

آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر انی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی -

ناشادم

  و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها يک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط يک مرز ديگر

و آن آزادي توست

تو را آزاد مي خواهم

عبدا... صمدیان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 12:23  توسط شادی  | 

شعری از دوست خوبم شهناز ملکی

نشسته ای در آسمان نظاره می کنی مرا 

برای با تو بودنم چقدر خداخدا کنم

 

قرار من شکیب من ستاره غریب من

بگو چگونه من تو را از آسمان جدا کنم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 16:30  توسط شادی  | 

صید گمنامی که نامت را پریشان کرده است

مانده در دامی که خوابت را پریشان کرده است

 

عاشقانه تا کنار خوابگاهت آمده ست

نازک اندامی که خوابت را پریشان کرده است

 

بیقرار لحظه های خوب دیدار شماست

چشم بادامی که خوابت را پریشان کرده است

 

می شود بر کوچه ی نیمایی اش آبی شوی

نشکنی گامی که خوابت را پریشان کرده است

 

دست هایش کودک افسونگر ویرانی اند

دختر خامی که خوابت را پریشان کرده است

 

خود پریشان هراس آسمان چشم توست

تا سرانجامی که خوابت را پریشان کرده است

 

می شود حکم قصاصش را شبی صادر کنی

مثل هنگامی که خوابت را پریشان کرده است

 

بعدها با خویش خواهی گفت یاد او بخیر

یاد ایامی که خوابم را پریشان کرده است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 11:53  توسط شادی  | 

دربند

 

فریناندو کوردیلو سروانتز

CORDILLO CERVANTEZS

 

 

تنها...بیست و هفت بهار را پشت سر گذاشت.

هم رزمنده بود هم شاعر. در سال 1940 در نیاراگوآ دیده به جهان گشود. وی رهبری چریکی دانشجویان نیکاراگوآ را عهده دار بود و در سال 1967 در یکی از نبردها کشته شد.

 

حال میدانی که دیگر مرده است

حال...میدانی که دیگر مرده است

و میدانی بردار رزمنده است د رکدامین گور آرمیده است

و میدانی که او را هیچگاه

نسپردند در دل خاک سرد

و نیک میدانی که:

تنها دل سوزان تو او را مدفن است.

و تمامی روزها شکوفا میشوند سرخ گلها

و میآفرینند سرخ گلهای تازه تری

که در برمیگیرند گورش را

برا ی همیشه...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 15:27  توسط شادی  | 

تنفس صبح

لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست            لختی بخند،خنده ی گل زیباست

پیشانی ایت تنفس یک صبح است         صبحی که انتهای شب یلداست

       در چشمت از حضور  کبوترها     هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین کمان عشق اهورایی         از پشت شیشه ی دل تو پیداست

فریاد تو تلاطم یک طوفان                آرامشت تلاوت  یک   دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن               ای آن که ارتفاع تو دور از ماست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 9:57  توسط شادی  | 

پرنده مردنی است...

دلم گرفته

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است


به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم


چراغ های رابطه تاريكند

چراغ های رابطه تاريكند


كســـي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد

كســـي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد


پــــرواز را به خاطر بسپــــار

پـــــرنده مــــردنـــي سـت!!

«فروغ فرخزاد»

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 14:27  توسط شادی  | 

فرزندان عصر جدید...

 

ازادی 

میگ جنی

MIG JENI

 شاعری است زاده آلبانی سال تولدش 1911 است، سال مرگش 1938- بعبارت دیگر- 27 سال زندگی بیش زندگی نکرد. اما در همین سالهای کوتاه زندگی، روح حساس او، چه مرارتها که از وضع فلاکتبار آلبانی برخود هموار نساخت. وی، امروز در شمار شعرای بلند آوازه آلبانی است.

ما، فرزندان این عصر جدید

باید از اتکاء به بزرگان خود

دست برداریم...

با مشتهای گره کرده، بمبارزه برخیزیم

پیروزی را بدست آوریم

و زندگی نوی را- بر پایه آزادی-

بنا سازیم....

ما، فرزندان این عصر جدید

که از این سرزمین یکسره جنون و شهوت و یورش و شورش

تغذیه کرده ایم

و بار اینهمه استثمار را بدوش کشیده ایم

زیر ضربه های تازیانه بندگی و بیداد

به خفقان خود، در قفس های نفس گیر

پایان خواهیم داد...

ما، فرزندان این عصر جدید

که برادروار

در گهواره ناله های شبهای ظلمت بار

دیده بجهان گشوده ایم

رهروان مسیری هستیم که حقانیت آن

بالاتر ووالاتر از قوانین بزگتران ما است

قوانینی که تا کنون – برده وار-

مطیعشان بوده ایم...

در این دنیای بخون آغشته مسابقه ها،

پیروز به خیل رنجبران تعلق دارد

پیروزی سرشار از غیرت و قدرت

که آزاد فکر کردن و آزاد احساس کردن را

در بر دارد...

( جوانی) پدیده ای است همه جسارت و توانایی و آزادگی

پدیده ای که دیگر نمیتواند تحت سلطه بندگی و بردگی،

ادامه دهد زندگی خود را...

برای فرزندان این عصر که زادگاهشان این خاک است

دیگر، حساب نا له ها و اشک ها،

یک بار- برای همیشه- پاک است...

ما، فرزندان این عصر جدید

عزم رزم خود را

به رزم های تازه تری خوایم سپرد

و در ازای بهای آزادی

- بر غم شیرینی زندگی –

مردانه، خواهیم مرد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:48  توسط شادی  | 

شعری از مصطفی عدیل

« یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند»

یا که دل در قفس بی ثمری ها جا ماند

- در پی عشق میان گل ها-

خاطر خار پریشان نکنیم

یادمان باشد اگر از غم پرپر شدن باغ امید

جانمان از کف پا تا به سر موی رسید

بهر تسکین خود ز خزان

- عشق را نه -

سوز و سرما هم گدایی نکنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:35  توسط شادی  | 

پشت چراغ قرمز

دنیایی بزرگ
ازدیاد آدمها بر روی شهر
اخطار هر روزه
تکرار هر روزه

سر در گمی ات در یک غروب
پشت چراغی قرمز
و یا نه ...
حتی خواندن تکه ای روزنامه
در می یابی
هجوم آدمها را.    

پس چرا
کنار این عدد لبریز شده .

فقط یک ، یکی را نمی یابیم
شاید قالب بسته من
به تابش آفتاب سالها
شکلی دیگر گرفته.

و یا شاید آفتاب سرخی خود زا.
در سایه های درهم بنفش گم کرده...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:21  توسط شادی  | 

بوسه خورشید

هر ثانیه قدمی است طولانی

در پس لحظه هایی که چشم در انتظار تو

به تماشای رقاصی

خطوط چشم براه و منتظر در می آیند

خطوط که از روزی به روز دیگر

در پناه ازدیاد دلتنگی ها

یکی یکی رشد می کنند

و رقص دسته جمعی انتظار را

به نمایش می گذارند....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11:37  توسط شادی  |